مرا به کدام مسلخ می بری جلاد؟ آوازخوان صبح آمدنم گنجشک کوچکی بود حلق آویز بر سیم برق آن سوی خیابان.
امشب، همین حالا که این ها را می نویسم، ده نفر در زندان اوین اعدام می شوند. دو زن و هشت مرد. می دانید چه می نویسم؟ ده انسان در آنی بی جان می شوند. می توانید بگویید همان طور که کشتند کشته می شوند اما این ساده انگارانه ترین پاسخ است. چرخه ی مرگ تا به کجا چنین شتابان خواهد چرخید؟
مثل پرنده ای در قفس تن می کوبم بر میله های زندانم، بغض می کنم و گریه می کنم. فریاد می زنم. به این سو و آن سو تکان می خورم از درد. ناتوانی. کثافت وجودی آدم بودنم. این چنین ذلیل. این چنین حقیر.
گروهی از فعالان حقوق بشر و زنان مقابل زندان اوین جمع شده اند. یکی می گوید شاهرودی می خواهد دستور توقف اعدام دو زن را برای یک ماه بدهد. یکی می گوید پسری به نام علی در میان اعدامیان است که در 15 سالگی مرتکب قتل شده. دل من می رود پیش علی مهین ترابی. پسرک می گوید بی گناه است. خوب می نویسد. خوب حرف می زند. خوب می فهمد. پی گیر پرونده اش است. نامش در لیست اعدامی ها نبوده. اما اگر ...، اگر منتقلش کرده باشند به اوین برای اعدام؟ مثل آن دیگری ها بی صدا؟ اصلا چه فرقی می کند. علی نه، نازنین، نازنین نه، حسین ، انسان ها به دست هم کشته می شوند و من تنها می نویسم.
مریم! جلوه! که اکنون در اوین هستید، می دانید چرا دیگر نمی نویسم؟ چرا حتی شرم می کنم به شهاب و کاوه زنگ بزنم؟ چرا خفه شده ام؟ چون ناتوانم. چون هیچ کاری از دستم برنمی آید جز امید بیهوده دادن. من نه می توانم شما را از آن سلول ها خارج کنم و نه این آدم ها را از پای چوبه ی دار پایین بیاورم. از خودم بی زارم.

